| دوری نامه ها | |
|
چهارشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٧
دموکراسی نهادینه
بعد از مدتها میخوام بنویسم! این روزا تنور انتخابات و رای اینجا خیلی داغه... نه تنها واسه ریاست جمهوری بلکه تمام نهادهای مدنی محلی و مصوبات قانونی که مردم باید در موردش نظر بدن. یکی از این نهاد های مدنی که کاملا توسط مردم اداره میشه آموزش پرورشه! آموزش پرورش هر شهری اینجا یه هیات مدیره (Governing Board) داره که تمام اعضاش با رای مستقیم مردم انتخاب میشن. تمام نشست های این گروه با حضور مردم برگزار میشه.... بودجه آموزش پرورش هم مستقیما از مالیات مردم تامین میشه. مثلا اگر بخوان یه مدرسه جدید بسازن بعد از مطالعات اولیه طرح رو به رای مردم میزارن و اعلام میکنن برای ساختن این طرح ظرف ٢٠ سال آینده انقدر به مالیات سالانه هر خانواده اضافه میشه. مردم تصمیم میگیرن که آره یا نه! این دموکراسی شعار نیست. یه مجموعه نهادینه است که مردم در تمام سطوح تصمیم گیری دخالت مستقیم دارن. جمعه ۳ آبان ،۱۳۸٧
بارون
خیلی وقته دیگه بارون نزده! نمیدونم چرا انقدر از خودم دوووورم! خشک و بی حاصل!!!! جمعه ۱٦ تیر ،۱۳۸٥
سلام. خيلی وقته به اينجا سر نزدم. شايد انقدر دلتنگم که نوشتن هم کمکی نميکنه...شايدم انقدر اسير روزمرگی که نوشتن رو فراموش کردم....خيلی حرف واسه نوشتن دارم.....به زودی مينويسم. چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤
سلام. خيلی وقته به اينجا سر نزدم... انقدر حرف واسه نوشتن دارم که نميدونم از کجا شروع کنم... اول از همه امسال سومين نوروزه که از خونه دورم... و اولين نوروزی در طول عمرم که بايد برم سر کار.....ياد نوروزهای زيبا و پرخاطره ی شمال بخير... دوم: دولت مردمسالار و دموکرات امريکا به پدر و مادرم ويزای توريستی نداد.....واقعا واسه سياستگزاريهای احمقانه و کور هر جای دنيا که ميخواد باشه متاسفم...از پدر و مادرم به خاطر زحمتی که کشيدن و تا دبی رفتن و بابت نفهمی و حماقت کنسول مربوطه عذر ميخوام.....اين حضرات سوراخ دعا رو گم کردن.... سوم: به لطف حرکات مثبت و سياست های موفق دولت مهرورزی در سطح بين الملل تبليغات ضد ايرانی تو رسانه های گروهی اينجا چند برابر شده. ظرف چند ماه گذشته حداقل سه مرتبه سه تا کانال مختلف فيلم بدون دخترم هرگز رو نمايش دادن. خدا کنه احساسم اشتباه باشه اما انگار به طور غير مستقيم دارن افکار عمومی رو واسه حمله آماده ميکنن.....نگرانم و نميدونم اگر اين اتفاق بيفته چه جوری ميتونم با خودم کنار بيام..... چهارم: دلتنگ و خسته ام. هر روز دلتنگ تر....از خدا برای همه نوروزی شاد و بدون نگرانی و دلتنگی آرزو ميکنم.
یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٤
اخبار ايران روز به روز به بحران نزديکتر ميشه و ما هم نگران و نگران تر... خسته شدم از بس واسه امريکايی ها توضيح دادم که بابا بخدا مردم تو ايران اصلا خشونت طلب نيستن و اصلا دلشون نميخواد هيچ ملتی نابود بشن و اونها هم در جواب يه لبخند عاقل اندر سفيه تحويلم دادن که دم خروس رو باور کنيم يا..... دارم به اين نتيجه ميرسم ما يه جورايی مشکل داريم. عکسی از راهپيمايی تهران عليه کاريکاتور پيامبر اسلام (ص) تو خبرگزاريها منتشر شده بود که توجهم رو جلب کرد. تو عکس خانم محترمی پلاکاردی رو دست گرفته بود که به انگليسی درشت روش نوشته بود ؛مرگ بر دانمارک؛.....؟؟!!؟!!؟!؟ يا ما نميفهميم آرزوی مرگ برای يک ملت کردن يعنی چی يا واقعا مورد داريم... مطمئنا انتشار اين کاريکاتور انعکاس نظر حتی تمام خوانندگان دانمارکی اون نشريه هم نيست چه برسه به همه مردم دانمارک....اونم تو اين موقعيت که ميخوايم به همه بگيم ما دنبال استفاده صلح آميز از..........جدا موقعی که همکار امريکاييم با طعنه عکس رو بهم نشون ميداد نميدونستم چی بگم. هيچ وقت فکر کردين اين همه سال ما مرگ بر امريکا و مرگ بر فلان گفتيم و رو در و ديوار نوشتيم و پرچم آتيش زديم آيا يه بار تو يکی از اين کشورها اين کار رو با ما کردن؟؟؟ مشکل ما با طرز تفکر و رفتار دولت و يا حداکثر گروهی از مردم اين کشورهاست نميتونيم به همين راحتی هر دقيقه آرزوی نابودی يه ملت رو بکنيم و توقع داشته باشيم همه فکر کنن ما طالب صلح هستيم و از انرژی هسته ای هم واسه برق و دفع آفات کشاورزی استفاده ميکنيم...
دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤
خيلی وقته اينجا رو به روز نکردم. راستش اين روزا کارم خيلی زياده.... خودم هم دلم واسه نوشتن تنگ شده. انقدر کارم زياده که فقط برای چک کردن ايميل هام و اخبار نگران کننده ی ايران ميرسم به اينترنت سر بزنم... خلاصه اسير روزمرگی ها هستم.... خيلی حرف واسه نوشتن دارم . به خودم قول ميدم که زود بيام و همه رو بنويسم.... زود یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٤
سال نو ميلادی و نوروز ديشب آغاز سال نو ميلادی بود و به همين مناسبت ما هم در جمع گروهی از هموطنان لس آنجلسی تحويل سال رو جشن گرفتيم. برای من ديشب بهانه ای واسه دور هم جمع شدن و خوش گذراندن بود اما تو جمع ۵۰ - ۶۰ نفری ديشب واسه بعضی ها انگار واقعا تحويل سال بود!!... نوروز خودمون هر جور که حساب کنيم يه چيز ديگه اس... نميدونم چرا هميشه لحظه سال تحويل با شنيدن دعای يا مقلب القلوب بغض گلومو ميگيره و نم بارون اشکی دل و صورتمو با هم شستشو ميده...انگار آدم عوض شدن سال رو تو نوروز حس ميکنه... خلاصه که من نوروز رو با هيچ سال نو ديگه ای عوض نميکنم و سال من تا روز اول فروردين نو نميشه... گذشته از اين حرفها ديشب جاتون خالی خوش گذشت. حال و هوای مهمونی های تهران رو داشت که دلم بدجوری واسشون تنگ شده. هرچی شب يلدامون سوت و کور و دلگير و تنها بود ديشب خوب بود.... شنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٤
شلغم پخته در لوس آنجلس چند روزی سرمای سختی خوردم...صدام به سختی در مياد. سرماخوردگی اينجا همه گير شده و هر جا ميری يکی مريضه.. بنا به توصيه تلفنی مادر جان از تهران امروز از سوپر ايرانی نزديک شلغم خريديم!!!!! بله دو کلمه ی شلغم و لوس آنجلس هم در کنار هم پارادوکس بامزه ای ميسازه..... راستی اين روزها حال و هوای کريسمس و سال نو رنگ و بوی تازه ای به همه جا داده و منو ياد شب عيد های خودمون ميندازه.... بوی عيدی...بوی توت... بوی کاغذ رنگی با اينا زمستونو سر ميکنم..... [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
